|
برای درد دل و دلنوشته
|

زیباترین شب من روز تولد توست
تاریک و بس سیاه است آری تولد توست
روزی است روز مرگم، روز نجاتم از درد
دردا که بهترین روز، روزتولد توست
تنها نشان داغی جا مانده از وصالت
داغی به قلب خورده، تیر تولد توستت
بی دوست زندگانی، آری شنیده بودم
امروز بی تو ماندم، اینجا تولد توست
چشمان من برایت نور و ستاره ریزد
شیرینی دعایم کیک تولد توست
سوزانده ای دلم را با آتش خیالت
انگار این دل من شمع تولد توست
بی عذر و بی بهانه بی دوست ،بی نشانه
"سارا" کنارت اینجاست اینجا تولد توست
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
شعر از:کیوان شاهبداغی
سلا به همه
خیلی، خیلی، خیلی ممنون از لطف بینهایت همتون که من رو فراموش نمی کنید و از محبت هاتون بی نصیب نمی ذارید
شرمنده ی همتون هستم و امیدوارم به زودی بتونم برای همتون جبران کنم...
خدا میدونه که چقدر سرم شلوغه و واقعا نمیتونم برای تک تکتون که دوستون دارم و ارزش قائلم کامنت بذارم اما خداوند شاهده که هر بار کسی من رو به آپش دعوت کرده اومدم و خوندم اما نتونستم کامنت بذارم. چون معتقدم به اینکه سخنی که از دل بر آید لا جرم بر دل نشیند... دوست نداشتم سر سری و با کمبود وقت چیزی براتون بنویسم.
خیلی برام دعا کنید آخر ترم هست و من محتاج دعا
من همتون رو دوست دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
فراموشم نکنید
التماس دعا
یا علی

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
.jpg)
ازکتاب طلوع محمد
مهدی سهیلی

یادت هست آن را که ایزد هدیه داد؟
گوهر دردانه ای کادم نزاد؟
او که سیمین رو و دلبر می نمود
داشتم همچون دو چشمش اعتماد؟
دیدی از بخت خوشم دلداده شد؟
از پسش بخت بدم کردم مباد؟
پشت کردم بی مهابا بر هما
فکر کردم کو مرا بهتر بداد
آخرش کردم خودم را بی نصیب
از سخن های قریب اعتماد
عاشقم میشد چو "سارا" میشدم
چون کنم کادم چو "سارا" را نزاد

سلام به همه
خواستم یه توضیح مختصر راجع به استفاده از اسمم بدم
معنای اسم من در لغت نامه به معنای ناب ، خالص،بی غل و غش هست و در زبان ترکی به معنای ماه تمام ومن بیشتر به این دلیل از اسمم استفاده میکنم... ضمن اینکه به نوعی شعرم رو امضا میکنم
ممنون از توجه همه

بوی باران بوی سبزه بوی خاك
شاخههای شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك میرسد اینك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به كام
باده رنگین نمینوشی ز جام...
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
سلام به همه ی عزیزانم...
سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک میگم...
امید وارم سال رو با خوشی تموم کنید و با یه دنیا شادی سال جدید رو آغاز...
سر سفره ی هفت سین لحظه ی سال تحویل من رو از دعای خیرتون محروم نکنید...
پیروز و سر بلند باشید...
تا سال آینده بدرود


120سال زنده باشی
آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یکروز اضافه کنند (که البته اضافه هم می کردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یکبار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد. که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی
همیشه همین طور است
سپیدی ها آنقدر تیره می شوند
ناگوار می شوند
که دیگر چیزی ازشان نمیماند...
مثل صبحی که شب شد...
کسی که مرد...
حتی کسی که هست...
همیشه همین طور است...
سیاهی ها ساکتند...
در سکوت پر معناشان ،
صدایی بد رنگ آواز می دهد....
از نیستی، بدی ، از نفرت...
همیشه همین طور است...
در سیاهی شب کسی صدایی جز صدای او را نمی شنود...
حتی صدای گریه ی بی صدای دخترک را....
کسی جز سیاهی نمی بیند....
مثل وقتی که مرده ای....
میبینی ولی ساکتی...
و او بر گود زبان می تازد...
همیشه همین طور است...
همه ی کسانی که او را می بینند
از دیدن پشیمانند...
یا شاید نمی دانند که چرا هستند؟.؟.؟.
یا شاید سیاهی زبانشان را بریده است؟؟؟؟
یا شاید صدایشان را ربوده است؟.؟.؟.؟
همیشه همین طور است...
بودن افسانه است...
همه مرده اند...
مرگ؟!!! نه... مرگ نیستی نیست...
اینجا همه مرده اند، لالند،نیستند....
بود و نبود اینها یکسان است...
...اما...اما نیست!!!!
بودن یعنی گفتن...
اما چه کسی میگوید؟؟
چه کسی می تواند بگوید؟؟؟
من؟...نه ... من را هم زبان بریده اند...
او؟... نه ... او نیز زبان بریده است...
او از قصه ی رنگ ها می ترسد...
او از رنگ زبان و سرش می ترسد...
اما یک نفر هست....
او میگوید...
همیشه همین طور است...
ما در انتظار حق خاموشیم
نمی گوئیم تا....
این یعنی مردن...
یعنی نیستی...
اف بر این دنیای پوچ...
که همیشه اش همین طور است

غزل سرودم و رفتی، نخوانده بودم و رفتی
کجای آن دلِ بی دل نشسته بودم و رفتی
کدام شوق رسیدن مرا به سوی تو می خواند؟
تو شوق این دل من را به گور خواندی و رفتی
چونانم آتش این دل بسوخت مجمر جانم
شراره ای تو به این جان حواله کردی و رفتی
به یمن دیدن رویت شکوفه ی لب "سارا"
شکفت و خنده بر آورد، ندیده بودی و رفتی
